|
شب تنهایی |
|
|
|
۱۳٩٠/٩/٩
باز من در سکوت خواهش های دلم را یکی یکی خواب میکنم و دوباره صدای خرناس شبانه ات موسیقی تنهایی هر شبم میشود چرخه ی زندگی دو نفره مان فقط روی پاشنه ی تنهایی میچرخد کاش میفهمیدی چقدر از تنهایی خسته ام.
پيام هاي ديگران ()
۱۳٩٠/٥/٢٥
فراموش کردنت برایم مثل آب خوردن بود از همان آبهایی که میپرد تو گلو و سالها سرفه میکنیم...
۱۳٩٠/٥/۱٢
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم هر کسی که می آید مسافر است میِ شکند هم نمازش را هم دلم را...
۱۳۸٩/۱٠/٧
همیشه: یه ذره حقیقت پشت "فقط یه شوخی بود" یه کم کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم" قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" مقداری خرد پشت "چه میدونم" و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" پنهان میشه...
۱۳۸٩/٤/٢٩
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر
ولی دردناک تر از همه این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش
۱۳۸۸/٧/۱٥
می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند
۱۳۸۸/٦/٢٥
خدا را شکر که هرروز صبح زود باید بیدار شوم . این یعنی هنوز زنده ام
خدا را شکر که مالیات می پردازم . این یعنی شغل و درآمد دارم . خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم . این یعنی درمیان دوستانم بوده ام . خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم . خدا را شکر که پایان روز از خستگی از پا می افتم . این یعنی توان سخت کار کردن را دارم . خدا راشکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم . این یعنی خانه ای دارم . خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کردم . این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن . خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم . این یعنی می توانم بشنوم . خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم . این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم . خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی به یادم می آورد که اغلب سالم هستم . خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند . این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم . برگرفته از کتاب خدا را شکر می کنم گرد آورنده : زهره زاهدی
این یعنی از هر موضوعی می شه برداشت مثبت کرد.
۱۳۸۸/٥/۱٥
چه دلپذیراست شهر آفتابیمان زیر طوفان سیاه دروغ گم شده خداوندا کمک کن پیدایش کنیم..
۱۳۸۸/۱/۳٠
دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره ات طلاست.. یک کم از طلای خود حراج می کنی؟؟؟ عاشقم با من ازدواج می کنی؟؟؟ اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟؟؟ تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی... توی ازدواج ما تو مچاله میشوی... چرک می شوی... تکه ای زباله می شوی... پس برو بی خیال باش... عاشقی کجاست؟؟؟تو فقط دستمال باش.. دستمال کاغذی دلش شکست... گوشه ای کنار جعبه اش نشست.... گریه کرد و گریه گرد و گریه کرد... در تن سفیدو نازکش دوید خون درد...!!! آخرش دستمال کاغذی مچاله شد... مثل تکه ای زباله شد.. او ولی شبیه دیگران نشد، چرک و زشت ، مثل این و آن نشد.... رفت گرچه توی سطل آشغال، پاک بود و عاشق و زلال... او.. با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت...!! چون که در میان قلب خود، دانه های اشک کاشت...
|
خانه آرشيو پست الكترونيک
.: نويسندگان :. صدف ایرانی
.: آرشيو من :.
.: لينک دوستان :.
|
Copyright © 2007 Rose Abi .All rights reseved.